
این عکس را که دیدم دلم لرزید .
پشت این چهره رنجور قلبی هست که محتاجتر از صاحبش لبخند گدائی میکند .
ما چه تلاشی میکنیم برای گرفتن لبخند ؟
بعید میدانم هر چقدر محتاج باشیم گدائیش کنیم .اما کاش میتوانستیم .
دوست داشتم میتوانستم حتی لحظه ای جای این مرد باشم اگر تو مسافر ایستگاهم باشی !
خدایا حواست هست ؟
دارد پائیز به آخر میرسد و تو باران نفرستاده ای ؟
اشک شوق فرشته هاست این باران یا حاصل غصه هایشان که دریغ میکنی ؟
باران نفرستادی .دلم را شاد نکردی با کوچه گردی زیر محبت بیدریغت .
لااقل برف بفرست .سفید و سرد تا دلم گرم شود به اینکه صدایم را میشنوی حتی وقتی دوستم نداری !


میخواهم مدادهایم را بردارم و رنگ روزهای بیرنگ پیرامونم را رنگی کنم .
میخواهم کنار آسمان دلگیر شهرم رنگین کمان بکشم .
میخواهم روی لبهای آدمهای عبوسی که از کنارم میگذرند گل صد برگ لبخند نقش بزنم .
میخواهم باران بکشم .ببارانم بر دلهای سنگی .شاید سبز شوند .
میخواهم خودمان را بکشم وسط جنگل هزار رنگ شمال کنار زالزالکهای قرمز .
میخواهم برای بچه های بی رمق این روزها که مثل نگار به زور مدرسه میروند و بیطاقت درس میخوانند وسط کلاسهای درس هزار اسباب بازی ِ دلخواه از شعرهای زیبای ثمین باغچه بان تصویر کنم .
میخواهم مثل بابا نوئل از توی جورابهای سوراخ بچه های خیابان و کار کادوهای رنگ رنگ بکشم بیرون .
باور کن میتوانم .
میتوانم اگر خورشید حضورت را با مدادهای رنگی روی صفحه خاکستری و بیرنگ حضورم بکشی .
یک ور ذهنم غر میزنه پاشو تنبل .بدو .این همه کار عقب افتاده توی خونه ومحل کارت هست که باید بهشون برسی .پاشو بجنب و منو دچار تشویش میکنه .به من میگه فکر کن به اعداد .قرض ها و قسط ها .فکر کن به چیزهائی که بچه ها دوست دارند داشته باشند و تو پول نداری بخری مثلا یک پیانو برای نگار که اینروزها فقط به پیانو فکر میکنه و کلاویه های سفید و سیاه !
یک ور ذهنم هم مهربونی میکنه با من .میگه خستگی در کن .نوازشم میکنه .میگه رویا بساز .لاک بزن به ناخن هایت .لباس قشنگ بپوش و برقص .
بعد زمزمه میکنه برای خودت زندگی کن .مهربون باش با خودت .این همه با خودت بیرحم نباش .
از خودم تو آینه میپرسم تو چی میخوای .و میبینم که به من میگه :توجه !!
میخوام فردا فقط مال خودم باشم .برم آرایشگاه خودمو زیبا کنم .فیلم تماشا کنم .لباس خوشگل بپوشم .زندگی کنم .
» جای همتون خالی .دیدن یه بانو که قراره سه هفته دیگه هم پاش تو گچ باشه و داره برای خودش میرقصه نباید خالی از خنده باشه !! «
امروز بارون میباره .
باید خوشحال باشم اما نیستم .دلتنگم .یه جور دلتنگی که فقط مال منه .رنگ دلتنگی هیچ کس دیگه ای جز خودم نیست .
امروز بارون میباره .من باید مثل همیشه مثل بچه ها در اولین بارشهای بارون توی خیابون باشم و با کفشام توی گودالهای پر از آب چلپ و چلوپ راه بندازم اما نیستم .نشستم جلوی این کامپیوتر لعنتی و با سرانگشتای لعنتیم میزنم توی سر این دکمه های لعنتی ِ کیبورد لعنتی .
و به دلتنگی فکر میکنم .
امروز دلتنگی من چه رنگی داره؟
نمیدونم .
آره گفته بودم که دلتنگی های من مثل روزهای هفته رنگ داره .اما امروز هیچ شنبه است .شبیه هیچ کدام از روزها نیست .نه شنبه است که نارنجی باشه نه دوشنبه است که رنگ زمرد باشه نه چهارشنبه است که قهوه ای شکلاتی باشه .نه هیچ رنگی نیست .اگر هم هست رنگ خوبی نیست .
طعم هم نداره .آخه همیشه میگفتم که دلتنگیهای من طعم داره. یکیشون ترشه. مثل لواشک، آلبالو خشکه، .یکیشون مزه شربت سینه می ده. یکی دیگه شون گسه. مثل طعم یه گوجه سبز نرسیده که توی آخرای اردبیهشت هول می زنیم و می دونیم که کال و گسه، ولی میذاریمش دهنمون. هیچ هم بعدش پشیمون نمی شیم. بعضی از دلتنگیای من تلخن. بعضیا رو که می ذاری رو زبون، لیزن. عق آورن. چندش آورن. ولی مجبوری. فرو می دیشون پایین. . بعضی دلتنگیام مزه نون پنجره ای می دن. روشونم پر از خاک قنده. می پره تو گلوی آدم و از بس سرفه می کنی از چشمات اشک می یاد .
نه هیچ طعمی نیست و اگر هم هست طعم خوبی نیست .
بو هم نداره .آخه گفتم که دلتنگی های من بو داره .بوی هر دلتنگی هم با اون یکی فرق می کنه. یکی بوی نفتالین می ده. یکی بوی بادوم تلخ می ده. یکی از دلتنگیای من بوی پا می ده .یکیشون بوی نم می ده. یکیشون بوی آب طالبی می ده. یکیشون بوی برف می ده. یکیشون بوی ویکس و آنفولانزا می ده.
نه هیچ بوئی نیست اگر هم هست بوی خوبی نیست .
فقط میدونم که دلتنگم .خودم اگه ندونم تو میدونی چرا .نگو که نمیدونی .میدونی حتی اگه اینجا رو نخونی .
پ.ن :عنوان پست : از فدریکو گارسیو لورکا ترجمه احمد شاملو .