این عکس را که دیدم دلم رفت …
این همه رنگ .این همه زیبائی …
هوس سفر کردم توی این سرما که میخزد توی لباسهایم و نفوذ میکند در استخوانم .
دوست دارم اینجا باشم توی یک لباس با رنگی شاد .موهایم را نپوشانم .باد دامن سرخ رنگم را به بازی بگیرد و آفتاب همه وجودم را گرم کند .
پاهای برهنه ام را بگذارم توی آب چشمه و مشتم را پر کنم از زیبائی روان ِ آب .
دوست دارم با همه این مردم توی یک دشت بزرگ مهمان ِ شادی باشم .همراه لبخند .
دوست دارم جائی باشم که مردم احساساتشان را نشان دهند .از ته دل بخندند .بی پروا بگریند .بی ترس شاد نوشی کنند و با سرمستی برقصند .
اینجا این روزها یکسره رنگ کسالت دارد .مردم لبخند هم نمیزنند چه رسد به خنده از ته ِ دل !
اینروزها من هجرت میخواهم .هر جائی نه .جائی که مهربانی دست زیبائی را بگیرد .
شاید باید در خود سفری دوباره آغاز کنم .


