بهانه ….
پائیز دارد نفسهای آخرش را میکشد هر چند که پائیز امسال شبیه هیچ سال دیگری نبود .بی باران .بی ابرهای سیاه سنگین .
اما بارش برگها هنوز هست .منظره قشنگی است .خیلی قشنگ .اینروزها هر جا بروید رقص برگهای هزار رنگ را میبینید .از دستش ندهید .
اسمش را گذاشته ام بهانه کوچک خوشبختی !
دستهها:دلنوشته

از چهره طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه میبخشد
بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار
می دونی بانو
هر چی می گذره انگار همه چی بی قاعده تر میشه انگاری عالم داره به سمت یک بی نظمی مفرط میره چه آدماش چه هنرش چه . . .
دیگه توی پائیز هم خبری از اون بارونای قشنگ نیست یا بارون نمی یاد یا وقتی میاد سیل راه می افته .
خیلی زیبا نوشتی بانو
درود بر تو