این عکس را که دیدم دلم رفت …
این همه رنگ .این همه زیبائی …
هوس سفر کردم توی این سرما که میخزد توی لباسهایم و نفوذ میکند در استخوانم .
دوست دارم اینجا باشم توی یک لباس با رنگی شاد .موهایم را نپوشانم .باد دامن سرخ رنگم را به بازی بگیرد و آفتاب همه وجودم را گرم کند .
پاهای برهنه ام را بگذارم توی آب چشمه و مشتم را پر کنم از زیبائی روان ِ آب .
دوست دارم با همه این مردم توی یک دشت بزرگ مهمان ِ شادی باشم .همراه لبخند .
دوست دارم جائی باشم که مردم احساساتشان را نشان دهند .از ته دل بخندند .بی پروا بگریند .بی ترس شاد نوشی کنند و با سرمستی برقصند .
اینجا این روزها یکسره رنگ کسالت دارد .مردم لبخند هم نمیزنند چه رسد به خنده از ته ِ دل !
اینروزها من هجرت میخواهم .هر جائی نه .جائی که مهربانی دست زیبائی را بگیرد .
شاید باید در خود سفری دوباره آغاز کنم .
دستهها:دلنوشته

بیس از اندازه اغواگرانه است
بانو
رنگ آفریده عجیبی ست .
وآنرا به حکم زور بر خودمان حرام کرده اند
» جماعتی که نظر را حرام می دارند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال »
****
رنگ را می خواهم گاز بزنم با پوست
رنگ ..سادگی ..زندگی..
انگار دور شدیم
عالی بود عالی
اینهمه رنگ اینهمه رنگ یعنی معنی زندگی اینطوریه؟!!!!
تنها در یک صورت می توانی اینجا را تاب بیاوری: از اینجا سفر کنی…
سلام
بودا می گه:در نقطه از زمین ،در هر جایی که هستید به همین اندازه که با چشمانی کاملا بازشاهدزندگی و بازی های رنگارنگ آن باشید کافی ست /تمامی راز مراقبه در همین دو نکته ست»شاهد بودن و گوش دادن»
با دیدن این عکس روح آدم شاد می شه
کاش زنان سرزمین من هم رنگهای شاد می پوشیدند
پس کی میای عکسامو ببینی بانو؟
دل تو که هیچ
دل ما هم به رنگها آویخته شد
عالی بود
با اجازه از عکست یه استفاده های اعتراضی می کنم
کجایی بانو؟
امیدوارم همگی ما به زودی صاحب ذوق و قریحه بشیم/تا وبلاگ مون هر روز به روز بشه
رنگ رنگ چیزی که ما نداریم