بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘انتقال از بلاگفا’

ژوئن 22, 2010 بیان دیدگاه

Untitled#01

;نگاشته شده در;شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت;19:19; توسط;بانو ;

ژوئن 22, 2010 بیان دیدگاه

;نگاشته شده در;سه شنبه یکم تیر 1389ساعت;14:4; توسط;بانو

تنهائی روی مبلهای همرنگ !

ژوئن 17, 2010 36 دیدگاه

از اول هم نمی‌خواست [مبل] هفت نفره بخرد ولی فروشنده قانعش کرده بود که اگر الان هفت نفره را یکجا بخرد به صرفه‌تر از آن است که بعدها بخواهد دو تا یک نفره به مبلمانش اضافه کند، ماشین حساب را برداشته بود و جوری محاسبه کرده بود که آخر سر نیم نفر به نفع خریدار می‌شد. او هم خریده بود. حالا که فرصت مناسبی پیش آمده بود آن‌ها را رد می‌کرد. از خودش تعجب می‌کرد که چطور زمانی خیال کرده بود می‌تواند شش نفر را دور و بر خودش جمع کند، باید از همان فروشنده مبل می‌پرسید چطور می‌شود همان نیم نفر را جوری راضی نگه داشت که اگر سالی، ماهی، عصر دلگیری هوس کردی چایت را با او بخوری، بهانه نیاورد و بیاید روی نیم نفر از مبلمانت بنشیند و در سکوت چای بخورد.
ــ آنجا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند ــ حامد حبیبی ــ انتشارات ققنوس ــ میل داریم نه هفت نفره بلکه ۱۴ تا !
اما حتی نیم نفر هم نیست که بیاید بنشیند کنارم روی یکی از این مبل ها و تا چائی خوردنش تمام شود من بمیرم از انتظار برای اینکه حرف بزند .و کسی که بپرسد تازگیها چه خوانده ای و من با شور بگویم و بگویم یا کسی که دلش  بلرزد برا ی شنیدن فال حافظی که من برایش نیت میکنم و میخوانم .
حالا میفهمم تنهائی توی خانه ای با مبلهای زیاد و بی مصرف بیشتر اذیتت میکند کاش توی چادر زندگی میکردم !  

بعدا نوشت : کامنت محمد رضا بدجوری منو به فکر برد .فهمیدم تازگیها این بانو بانوی صبورانه ها نیست .تکراری نویس شده و فقط غر میزند .برای همین    » مدتی نیستم    » نمیدانم تا کی .شاید تا وقتی که بشوم بانوی صبورانه ها !شاید هم هیچوقت !

;نگاشته شده در;پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت;13:42; توسط;بانو ; |;;|

قهر یا سکوت تلخ !

ژوئن 14, 2010 29 دیدگاه

 

قهر کرده ام .
تلخ شده ام .میدانم .
سکوت کرده ام .
حرف  ؟بلدم بزنم چرا که نه ؟میدانی که بلدم .اما الان حرف زدنم نمیاید .شاید میترسم .از اینکه چیزی بگویم که بعدا پشیمان شوم یا پاسخی بشنوم که پشیمانم کند .
نمیدانم چطور بگویم که هم بغض باشد هم حرف دل !
نمیدانم چطور بگویم که هم ناز باشد  ،هم اخم !
هم دلخوریم از هر گوشه اش بیرون بزند ، هم دوستت دارمت … !
من میدانم که وقتی حرف میزنم با غیض ، کلمه زخم میشود و مینشید کنار دلت و راحت نمیشود اثرش را محو کرد پس سکوت میکنم .توی دلم داد میزنم ،دندان قوروچه میکنم ، فحش میدهم اما نمیگذارم تو بشنوی .میخواهم فرصت بدهم به خودم .به تو به تو که بین من و دوست داشتنت فاصله افتاده !
انگار از ترس دشمن ِ کلامت ، اخمت ! رفته ام پشت خاکریز سکوت . تا وقتی ترسم بریزد و بیایم بیرون .بگویم .بخندم .
اینکه بیصدا قهر میکنم یعنی میخواهم بمانم میخواهم بمانی !که مرا بخواهی وگرنه من مثل هر آدم دیگری رفتن بلدم !میدانم از کجا بروم که پشت سرم را نبینم !

 

;نگاشته شده در;دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت;18:0; توسط;بانو ; |;;|

موجود مزاحم موذی !

ژوئن 11, 2010 40 دیدگاه

 

اولین ضربه رو که میزنه میفهمم داره میاد فقط من میفهمم هیچ کس حتی نزدیکترین افراد به من حضورشو احساس نمیکنن .
از فکر اومدنش حالم بد میشه .تصور حضورش حالمو دگرگون میکنه .
گاهی وقتها اگه سریع بفهمم و واکنش نشون بدم اون هم دچار تردید میشه  و گاهی حتی کور و پشیمان به جایی بر می گرده که از اونجا اومده بود.
اما وای از وقتی که توجه نکنم .شرایط تمرکز ُ نداشته باشم و بهش  بی توجهی کنم اونوقت میاد .ضربه میزنه و جلو میاد .میگرن ُ میگم .
سر درد وحشتناکی رو که کورم میکنه .
با هر ضربان قلبم جریان خون در رگهای سرم رو حس می کنم. صحنه ی جلوی چشمام با هر تپش می لرزه. با دستم شقیقه ی دردناکم ُفشار میدم شاید افاقه کنه. دلم سکوت میخواد و آرامش !
چیزی که کمتر توی خونه ما هست با وجود دو تا وروجک که لحظه ای راحتم نمیزارن .به نگار میگم :لطفا مواظب نوشین باش و فرار میکنم .
بهترین حالت اتاق خنک و تاریکُ ساکتیه که بشه بدون مزاحم  دراز کشید و ناله کرد. سرمُ که روی بالش می ذارم وزن سرم آزارم می ده. ریتم درد شدیدتر می شه. .
و اینقدر ادامه پیدا میکنه تا بلاخره درد از رو بره یا اینکه دل و روده ام بالا بیاد و خوابم ببره و بعد از ۱۰ دقیقه نجات پیدا کنم و مثل آدمهایی که کتک شدیدی خوردن ولی خوشحالن که تونستن فرار کنن گیج اما سرخوش میشوم ،یک نوع مستی بی شراب با خنده ها و لودگی ها و حرف زدن های بی وقفه و بی پایان…
اما این روی خوب سکه است .وقتی که خوش شانس باشم و توی لحظه بحران تو خونه باشم .آقای همسر باشه تا نوشین رو سرگرم کنه و گاهی با دستهای اطمینان بخشش شقیقه های دردناکم ُنوازش بده و احساس بهتر شدن رو به من منتقل کنه .یا اینکه خواب بیاد .کسی تلفن نزنه .همسایه ای چیزی لازم نداشته باشه و یا سرکار یا کلاس یا جلسه ای مهم  و پولساز نباشم که نتونم خودمو به خونه برسونم .
امان از آن روی سکه !  از آن وقتهائی که این دشمن موذی سر بزنگاه میرسه وقتی کار دارم یا خارج از خونه توی شلوغی و دود و ترافیک هستم .اونوقته که سردرد تموم نمیشه .مثل یه مته مدام صدا میده و سردرد میمونه مثل یه مهمون مزاحم و پررو جا خوش میکنه شاید چند روز !
اینقدر که آدمو گیج میکنه و نالان و تلخ !
دیشب دچار میگرن بودم و حالا بهترم و دچار همان سرخوشی که گفتم .پرچانه هم شده ام و کسی نیست که حرف بزنم گفتم قصه این مهمان ناخوانده را برای شما بگویم که شنونده های خاموشید .
ببخشید و راحت باشید تا میگرن بعد !

 

 

;نگاشته شده در;جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت;22:35; توسط;بانو ; |;;|

حرفی برای نگفتن

ژوئن 10, 2010 20 دیدگاه

این شب سنگی هم آب می‌شود

 

غمگین مشو عزیز دلم
مثل هوا کنار توام
نه جای کسی را تنگ می‌کنم
نه کسی مرا می‌بیند
نه صدایم را می‌شنود
دوری مکن
تو نخواهی بود
من اگر نباشم.

«محمد شمس لنگرودی- می‌میرم به جرم آن‌که هنوز زنده بودم- نشر چشمه- بهار 1389»

- عنوان هم از شمس لنگرودی است.

 

;نگاشته شده در;پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت;13:31; توسط;بانو ; |;;|

لعنت به خرداد .17 خرداد .

ژوئن 6, 2010 46 دیدگاه

امان از روزهاي گرم خرداد .هيچوقت خرداد را دوست نداشتم حالا ميفهمم چرا .
چون بايد تو را از من ميگرفت و بهارم را زمستان ميكرد بي حضور دلنشين صدايت .
و من هر چه مقاومت كنم باور نبودت را نشود و گذر روزها و ساعتها و نبودت در مناسبتها و غمها و شاديها به زور توي سرم بكوبد كه نيستي !
نيستي تا بخندي در تولد بچه ها .تا تشويق كني در كادو دادن ها و چشمهايت غرق اشك شادي شود در عروسيها و بغضت رنگ گريه بگيرد در غصه ها !
لحظها ئي كه بيوقفه ميايند و ميروند باورم را به اين سمت ميكشاند كه : يكي بود يكي نبود ! بي توجه به اين حقيقت كه : تو يكي نيستي همه بودن مني !
روزهايم بي تو شد حسرت ديروز ! ياد آوري شيريني بودنت و قدم زدن در هواي گذشته .
و باور نبودن ناگهانت كه لحظه هايم را خاكستري كرد و مرا خاكستر نشين !
باباي نازنينم .
هر لحظه كه ميگذرد بيشتر دوستت دارم .بيشتر دلتنگت ميشوم و بيشتر دلم هوايت را ميكند اما ميدانم كه هستي .در لحظه لحظه بودنم و بودنمان .سر خاكت چه گفتم ؟ گفتم » بابا ميريم خونه .امشب همه دور هميم .توي باغ .جاي تو آن بالا بالاي سفره محفوظ است .تا با شادي غذا بكشي و با خنده تعارف كني ! «
حالا ميدانم چه بايد بكنم .خوبي خواهم كرد .بيوقفه .مثل تو !
و قاصد مهرباني خواهم بود مثل تو !
ميخواهم فردا فرزندانم  ديروزهاي مرا خاطره امروز و فردايشان كنند .باشد كه خوبي تنها خاطره لحظه هايشان باشد !

چنين باد !

;نگاشته شده در;یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت;15:49; توسط;بانو ; |;;|

خیانت .یا نگاه تازه به آنچه خیانتش مینامیم .

مه 28, 2010 99 دیدگاه

 

نمیدانم چرا ولی وقتی برای این پست آرام نازنین بانوی داستانها کامنت گذاشتم با خودم گفتم این کامنت باید یک پست بشود . این کامنت من است که ویرایش شده و مطالبی را به آن اضافه کرده ام .شاید شما را ناامید کند انتظار ندارم مثل من فکر کنید ولی لطفا برای مخالفت دلیل داشته باشید .

«چند بار این پست را خوانده ام و نمیدانم چه بگویم .باور میکنی من که برای هر کلمه ای چند خط مینویسم ندانم چه باید بگویم ؟
تعریفم از همه چیز مدتی است تغییر کرده .
روی لغات می ایستم نگاهشان میکنم بالا و پائینشان میکنم و امروز میرسم اینجا و یک سئوال سخت میبینم .
خیانت .کلمه ای که بوی بدی میدهد .بی گمان بد بو ست و زشت .
اما تعریف ما از خیانت چیست ؟
چه رابطه ای خیانت محسوب میشود ؟
روزهائی بود که مثل تو جوان بودم و سری پر شور داشتم با خود میگفتم نمیتوان مردی را تحمل کرد که به تو خیانت کرده اما حالا مرتب میپرسم حوزه اطلاق لغات از کجاست به کجا ؟
چه کسی میتواند بگوید کدام رابطه درست است و کدام غلط ؟
 کدام تعریف مردی را خائن معرفی میکند و کدام تعریف زنی را از چشم مردی می اندازد ؟
مردانی را دیده ام که ظاهرا مردان سالمی هستند در زندگیشان اخلاقیات را رعایت کرده اند دست زن دیگری را لمس نکرده اند و آغوششان هرگز زن دیگری را تجربه نکرده اما در دیدگاه من خیانتکار بوده اند ذهنشان منحرف بوده هرگز از حضور همسرانشان راضی نبوده اند .دوست داشتن را به همراهشان اثبات نکرده اند .در بستر به تکلیف عمل کرده اند و در زندگی به وظیفه اشان .شاید آنها همان هائی هستند که زنانشان را به مرزهای تردید سوق داده اند اما هستند مردانی که صادقند و بارها طعم بوسه های شیرین زن دیگری را چشیده اند .نمیشود زنی را بوسیده باشی  اما همسرت را هم عاشقانه دوست داشته باشی ؟نمیدانم چرا فکر میکنم میشود . 
زنانی را میشناسم که عفتشان زبانزد است اما ذهنشان خائن است و خیانتکار .زنانی که حرکت چشم و دست ولب و حرفهایشان میگوید من کنار همسرم خوشبخت نیستم .حیف شده ام .ای مردی که همصحبت منی کاش از آن تو بودم !
و زنانی که تنشان را فروخته اند و اندیشه پاکشان را نه .آنان که گفته اند مجبورم تو را تحمل کنم اما دوستت ندارم .به مصلحتی که فقط خودم میدانم در اختیار توام برای لحظاتی ، بی عشقی که از من انتظار داری .
ببخش مرا که اینها را میگویم اما باور کن به این حس رسیده ام که تن آدمها میتواند خیانت کند چون گاهی ساز مخالف میزند با روزهای آرام زندگیمان .
اما با ذهن خیانت کار چه میکنیم ؟! «

 

پ.ن : از آنجا که موضوع نظرات گوناگونی را با خود به همراه داشت و نظرات خصوصی هم زیاد بود و بسیاری از نظرات خصوصی بسیار عالی بودند بعضی از آنها را با نام ناشناس عمومی کردم تا خوانندگان دیگر هم بهره ببرند .

بعدا نوشت :

ممنون از همه كه نظراتشان را نوشتند و خلاصه همه كامنتها اين بود كه خيانت غير قابل تحمل است .دلايل ايجادش مهم نيست .مهم اصل قضيه است كه زير سئوال است و غير قابل بخشش .تعهد كه كردي بايد پايش بايستي و اگر نميخواهي بايستي بايد تكليفت را روشن كني .يا زنگي زنگ يا رومي روم !

و تنها كاري كه بايد كرد تنها يك كار است : گفتن يك نه بزرگ به خيانت .

 

 

;نگاشته شده در;جمعه هفتم خرداد 1389ساعت;11:46; توسط;بانو ; |;;|

برویم ؟

مه 26, 2010 21 دیدگاه

 

 

از من نپرس چرا ؟
که میدانی از نظر من چرا کلا سئوال مزخرفی است وقتی جواب معلوم باشد .
فقط بیا برویم بیرون . بیرون از این چهار دیواریِ تنگ ِخاکستری ِدلگیر ِ آدم کش !
بیا برویم .برویم دور .دور از این آدمهای فضول ِتنگ چشم ِحسودِ دورو بر !
بیا برویم . شیشه ماشین را بکش پائین تا من فریاد  بکشم .بلند و بی ترس .و ببوسمت وقتی جدی چشم دوخته ای به جاده و بخندم به اخمهای پیشانیت .
بیا برویم اما قبل از آنکه برویم بنشین کنار میز .یک کاغذ بردار و مداد !
برای من چیزی بنویس .از آن نوشته ها که همه زیرُ و بمش فقط مال من است .از آنها که یک نفس سر میکِشمشان .از آنها که سالهاست ننوشته ای .از آنها که حسود کُشند و لج در آور ! از آنها که مال خود ِخودِخودم باشند .
بعد بیا و بگو بیا برویم .راستی برویم ؟

 

 

;نگاشته شده در;چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت;17:27; توسط;بانو ; |;;|

باشه ؟

مه 24, 2010 24 دیدگاه

 

جوونتر  که بودم اونقدر قُد بودم که  دلم نخواد  اشکامو کسی ببینه یا اگه کسی میبینه اینقدر عاقل باشه که به روی خودش نیاره و نپرسه چرا گریه میکنی .
اما حالا دوست دارم گریه که میکنم یکی باشه که گریه کنه .که بپرسه چی شده ؟
جوونتر  که بودم وقتی قهر میکردم دلم نمیخواست کسی منتمو بکشه دوست داشتم خودم کم کم از لاکم بیام بیرون و به آفتاب سلام کنم اما حالا دلخور که میشم وقتی میرم رو تخت دراز میکشم یا میشینم جلوی کامپیوتر همه حواسم به صدای پاهائیه که بهم دور و نزدیک میشن تا ببینم بالاخره کی میاد بگه :  خوابیدی ؟ یا :نمیای غذا بخوری ؟
جوونتر که بودم تنهائی رو دوست داشتم .خلوت برام یه فرصت بود اما حالا خلوت جهنمه .حضور میخوام .
جوونتر که بودم تو رو نداشتم . شاید برای همین نبودنت سخت نبود .اما حالا هستی و من دوست دارم اشکامو ببینی .نازمو بکشی .تنهام نزاری .باشه ؟!

 

دلم میخواد   اینو    با تو گوش کنم .

 

 

;نگاشته شده در;دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت;18:53; توسط;بانو ; |;;|

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.